تبليغاتX
دَستار
پنجشنبه سوم دی 1388
19. مرگ در می‌زند

«وودی آلن اثر دیوید لوین»

تا جایی که اطلاع داشته باشم نمایشنامه «مرگ در میزند» را فقط آقای «حسین یعقوبی» در کتابی به همین اسم، ترجمه کرده است و بطبع رسانده. اگر ترجمه ایشان را خوانده باشید می‌بینید که متن بسیار با آب و تاب و رنگین ترجمه شده است که نسخه اصلی چنین نیست. ایشان بنابر ذوق و سلیقه و طبع خودشان در ترجمه با فراغ بال کار کرده‌اند و آن را رنگ و لعاب داده‌اند که می‌بایست آن را ترجمه‌ی آزاد خواند نه ترجمه وفادار به متن. چند خطی را هم که مربوط به بازی است را حذف نمونده و ترجمه کوتاهتر از متن اصلی است. در شیوایی و روانی ترجمه جناب یعقوبی شکی نیست و بسیار ترجمه نغزی است و   ایشان خود ترجیح داده‌اند که اینطور ترجمه نمایند.

اما ترجمه‌ی من، ترجمه‌ای است سرراست، بدون کم و کاست و البته بدون فزونی کلمه‌ای، و سعی شده هر آنطور که آلن در نمایشنامه آورده است، به فارسی برگردانده شود. در ضمن ذکر این نکته ضروری است که اسم نمایشنامه با محتوی و البته بازی مابین شخصیت مرگ و نات، ربطی معنایی و پیوسته دارد که در ترجمه آقای یعقوبی بالکل از ریشه این معنا زده شده است و صرفا بر جنبه مضحک بودن و طنز آن تکیه شده؛ حال اینکه طبعا قصد آلن فقط «شوخی» نبوده و نظری ورای طنز صرف را داشته‌اند.


قسمت اول این نمایشنامه را می‌توانید در اینجا و قسمت دوم را در اینجا بخوانید.

+ لینک
پنجشنبه سوم دی 1388
18. قلم‌زنی

پیشه‌ی «روزنامه‌نگاری» یا به اصطلاح «قلم‌زدن» را هرچند در کشوری مثل ایران ارج نمی‌نهند و در این سرای کهن در طول تاریخ شاهد آن بوده‌ایم که در جای‌ جای‌اش قلم‌ها شکسته بینی بی‌جرم و بی‌جنایت. بسیار روزنامه‌نگاران بوده‌اند که در اوج بلاغت و فصاحت، جور روزگار امانشان نداده و بالاجبار تن به ذلت داده‌اند؛ ذلت ننوشتن. یا اگر از امر مامور سرپیچی کرده‌اند، چهره خود را در رخ خاک دیدند و برای همیشه خاموش شدند. میرزا جهانگیرخان شیرازی، نمونه بارز آن. در پست قبلی به اختصار اشاره کردم که تاریخ ایران همواره با مترقیان و روشنفکران در ستیز بوده و هیچوقت آنان را برنتابیده. چه در گذشته، چه در حال، اما غرض از گفتن این سطور اشاره به روزنامه‌‌نگاران ِ کنونی است که فعلا مشغول به قلم‌زدن هستند، روزنامه‌نگارانی که گاه بازداشت می‌شوند، گاه مجبورند مدتی را خفه شوند، گاه اعتراف! می‌کنند و ... اما سعی می‌کنند که فعلا قلم از دستشان گرفته نشود و بنویسند، تا بلکم من و شما روشن شویم.

 

روزنامه نگارانی که نوشته‌هایشان را دنبال می‌کنم:

 

یکی از آن روزنامه‌نگارانی که الحق نویسنده‌ای متبحر و فردی حاذف در فن نگارش و چسپاندن کلمات به سینه کاغذ است و با آگاهی بیش از اندازه‌ای که نسبت به تاریخ معاصر ایران دارد و البته چیره‌دستی‌اش در انتخاب کلمات بجا و شایسته، بسیاری را شیفته قلم خود کرده است، کسی نیست جز «مسعود بهنود» که یقین دارم بسیاری از شماها با او و نوشته‌هایش آشنایی دارید؛ بخصوص اینکه بعد از راه‌اندازی شبکه بی بی سی فارسی، اغلب ایشان را در آن شبکه می‌بینیم و از حرفهایش مستفیض می‌شویم. نوشته‌های بهنود بسیار دل‌نشین و نغز است و خواندنش هیچ‌وقت حتی چندباره، خسته‌کننده نیست. کافی است یکی دو مقاله از ایشان بخوانید و با سبک نگارش ایشان آشنایی پیدا کنید تا بر این گفته بنده صحه بگذارید. مسعود بهنود که در اوج پختگی قرار دارد متولد 1325 است که ظاهرش اگر اغراق نکرده باشم، چهره میانسالی 40، 45 ساله را دارد. تاریخ معاصر کشور همچو موم در دستش نرم و روان است و با آگاهی‌ای که از گذشته و روز - نه تنها در سیاست، بلکه در همه موارد - دارد، بعضا تحلیل‌ها و نوشتارهایی می‌نویسد که هوش و فراست را از سر آدمی وامی‌رهاند. در نوع نوشتن صاحب سبک است و نثرش بسیار گیرا و روان. این نوشته را بخوانید.

 

«محمد قوچانی» یکی دیگر از آن روزنامه‌گاران است که در عنفوان جوانی شهره شهر شد و بسیاری را مجبور کرد سر تعظیم در مقابل قلم‌اش فرود آورند. قوچانی را از روزنامه هم‌میهن به این‌ور می‌شناسم که متاسفانه آن هم جمعا به سه یا چهار شماره می‌رسد که فقط اسمی از او می‌شناختم. اما در مجله مرحوم «شهروند امروز» بود که کتباً با نوشته‌های او آشنا شدم و با افکارش آشنایی پیدا کردم. محمد قوچانی هم مثل مسعود بهنود در همه زمینه‌ها تبحر دارد و توانایی نظریه‌پردازی اما بیشتر کارش را در حوزه سیاست ادامه می‌دهد و تحلیل سیاست روز. در مصاحبه‌ای که سایت روزآنلاین با همسر او - مریم باقی - انجام داده بود، ایشان اشاره داشتند که محمد حتی یک آدرس ئی‌میل ساده‌ هم ندارد و فقط می‌خواند و می‌نویسد. جدیدترین کتابها را همیشه می‌خرد و می‌خواند و شبها بعد از کار تا پاسی از شب را به مطالعه می‌پردازد و از هرگونه «کار بیکاری» دوری می‌وزد. داشتن «اسم» در میان جمع، زحمت می‌خواهد و عرق جبین ریختن نه شعار و حرف. حضرات بزرگی این مرد را برنتافته‌اند و در بندش کرده‌اند، باشد، در بند باشد، بیاید بیرون پخته‌تر می‌شود، قلم‌اش سنگین‌تر می‌شود.

 

از دیگر روزنامه‌نگاران می‌توانم به «عباس عبدی» اشاره کنم که بیشتر یک تحلیل‌گر است و اوضاع را در کفه ترازو قرار می‌دهد و می‌سنجد و تحلیلی ارائه می‌دهد که اغلب درست و صحیح هستند و همین مولفه است که او را زبانزد خاص و عام کرده است. عباس عبدی یک روزنامه‌نگار میانسال تپل است با سری کم‌مو و بی‌ریش که سالها پیش همراه با افرادی چون «محسن میردامادی» به سفارت آمریکا حمله‌ور شدند و آنجا را تسخیر کردند و بعدها به جرگه اصلاح‌طلبانی پیوستند که مورد بی‌مهری قرار گرفتند. عباس عبدی هم زندان رفته است و آب خنک خورده، اعتراف هم کرده است آنهم چه اعترافی. اما هنوز نفس می‌کشد و تحلیل می‌کند و می‌نویسد برای ما. خدا محفوظش بدارد و از دست اجانب به دور.

 

دیگری کسی نیست جز «محمد عطریانفر» که از قلم‌بدستان خاک‌خورده‌ی این مرز و بوم است و سالهاست که می‌نویسد. در طول سی سال انقلاب کارهای اجرایی بسیاری برعهده داشته که بنده فقط به چند مورد آن واقفم و بسیاری دیگر را نمی‌دانم. ایشان بنیانگذار روزنامه همشهری است که سالیان سال است که منشتر می‌شود و از پرتیتراژترین روزنامه‌های کشور محسوب می‌شود. عطریانفر در سخنرانی و فن بیان بسیار متبحر و توانمند هستند و همین بس که او را در بیدادگاه دیدم که چگونه حرف می‌زد و از چه کلمات وزینی در جمله‌هایش استفاده می‌کرد. سخنرانی کار بسیار سختی است و مرد کهن می‌خواهد. حیف و صد حیف که از این ویژگی‌ گرانبهایش مجبور است در بیدادگاه سخن براند و آنهم سخنانی باب دل آقایان. ای کاش بتوانم روزی ایشان را از نزدیک ببینم.

 

«ابراهیم نبوی» را از روزنامه جام جم به بعد شناختم. در آن روزنامه ستونی داشت که هر روز طنز می‌نوشت و من هم با اشتیاق می‌خواندم. الان همه او را می‌شناسند و با کارهایش آشنایند. از وقتی که از ایران رفت، نمی‌دانم چرا دیگر مثل سابق از طرفداران پر و پا قرص او نبودم، شاید با اینکه آزادی بیشتری داشت، دست از محافظه کاری کشید و صریح نوشت اما در ایران به طنعه قلم می‌زد. نمی‌دانم، شاید این باشد.

 

از دیگر روزنامه‌نگاران کمتر شناخته شده در بین عموم می‌توانم به همین «مهدی یزدانی خرم»ی اشاره کنم که در دو شماره پیش اعتماد ملی مطلبی در مورد اعترافات محمد عطریانفر نوشته بود که به مذاق دوستان خوش نیامد و دیروز ایشان را هم راهی سیاهچالهای اوین کردند. یزدانی خرم مسئول بخش فرهنگ مجله شهروند امروز و اعتماد ملی بود و است و بیشتر در همین حوزه قلم می‌زند. نویسنده است و کتابی هم دارد. می‌توانم به «محسن آزرم» و «حسین معززی‌نیا» اشاره کنم که هر دو در حوزه سینما می‌نویسند و البته ناگفته نماند که بنده در عین احترام به آزرم، نوشته‌های آقای معززی‌نیا را بیشتر می‌پسندم. بسیاری دیگر هستند که متاسفانه حضور ذهن ندارم اما اغلب ایشان کسانی هستند که در مجله شهروند امروز می‌نوشتند. آن مجله نقطه‌ عطفی بود در زندگی من که هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. از شماره پنج تا آخرین شماره را خریدم و خواندم و اکنون هرازگاهی از توی کارتن درشان می‌آورم و با آهی، شروع به خواندنشان می‌کنم.


بعدالتحریر: من اسم یکی دو تا روزنامه‌نگار بسیار گرامی را فراموش کردم که عزیزی در کامنت‌ها یادم انداخت.


«احمد زیدآبادی» که این روزها معلوم نیست کجاست و چه حال و روزی دارد. زیدآبادی تحلیل‌های بسیار خواندنی از اوضاع منطقه دارد. بخصوص خاورمیانه. نکته دیگر از نثر ایشان این است که بسیار ساده و بی شیله پیله می‌نویسند و خواندن متون ایشان بر هیچکسی سخت نیست. بسیار نثر روانی دارند و البته تحلیلی آگاهانه از اوضاع. در شهروند امروز جدا از تحلیل‌هایی که گهگاه بطبع می‌رساندند، ستونی هفتگی داشتند که به هجو مسائل روز فرهنگ، اجتماع و سیاست می‌پرداختند. ستون کوچکی بود و محفلی گرم. متاسفانه دقیقا اسم آن ستون را به یاد ندارم اما هرچه بود، خواندنی بود.


از میان روزنامه‌نگاران زن به «مریم شبانی» اشاره می‌کنم که علاقه بی‌حد و حصری به نوشته های ایشان دارم. حوزه نوشتاری ایشان بیشتر تاریخ معاصر ایران و بین‌الملل است که با آگاهی بسیاری که در این زمینه دارند، مقاله‌ها نوشته‌اند و تاریخ‌ها زنده‌ ساخته‌اند. خانم شبانی را هم مثل بیشتر روزنامه‌نگاران از مجله شهروند امروز می‌شناسم.


پ.ن: این مطلب را اوایل تابستان نوشتم اما چون وبلاگ بدلایلی حذف شد، از صحنه روزگار محو گردید اما به لطف گودر دوباره آن را بازیابی کردم و برای ثبت در تاریخ، دوباره منتشر کردم.

+ لینک
دوشنبه سی ام آذر 1388
17. مشتاقی و مهجوری...


با دیدن «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» درمی‌یابیم که در واقع کمتر کسی از گربه‌های ایرانی خبر دارد و اگر حساب اهل فن را از عامه‌ی مردم جدا کنیم؛ ما تنها ظاهری را می‌بینیم که پس پرده‌اش شرح حدیث راه پرخون است و تنها عشق به معشوق - که همان موسیقی باشد - عاشق را برآن می‌دارد که از جان مایه بگذارد، چشم بر خطر ببندد و «بودن» و «ماندن»‌ در هر شرایطی را اصل اول رسم عاشقی بداند. ظاهر معشوق، پرتره‌ایست دلفریب و جذاب و مفتون کننده که دِلبَر است و جذاب برای هر جان پاک باخته‌ای و اما شیوه‌ای که این خمیر را ورز داده‌اند تا حالتی آنچنان بر خود بگیرد که هر سلیقه‌ای با هر طبعی خود آن را شکل دهد و بر آن نقشی رسم کند، راه چندان آسانی نبوده. سخنم صرفا از باب «گربه‌های ایرانی» است؛ آن گربه‌هایی که از اینجا رانده و از آنجا مانده‌اند و سرگردان و متحیر در این شهر غریب به دنبال مختصر دخمه‌ای هستند تا در آن بیاسایند و آسوده، نوایی زمزمه کنند. گربه‌هایی که از بس نور ندیده‌اند، خفاش شب شده‌اند و در تاریکی مسکن گزیده‌اند و درست مانند خفاش اگر «آدم»ی را ببینند، پخش می‌شوند و خود را «خطر» دور می‌کنند. اما باز با تمام این مشکلات، از آنچه دل می‌جُست، تن می‌خواست می گفتند.

 

 

بهمن قبادی کارگردان نام‌آشنای سینما که اغلب فیلم‌هایش در کنار‌ خیابان بر روی سنگفرش اکران شد، با ساختن این فیلم به دنیای سرد و مه‌آلود «موسیقی زیرزمیني» پا می‌گذارد. دنیایی که بر خلاف ظاهر ساده و جذابش، باطنی وهم‌آلوم و پیچ در پیچ دارد و هزارتویی‌ست که تنها مریدان راه عشق می‌توانند آن را تاب بیاورند. بله، زیر پوست شهر عده‌ای ساز می‌زنند و می‌خوانند و لبی تر می‌کنند؛ عده‌ای که کارهایشان را زیر زمین ضبط می‌کنند تا روی زمینی‌ها آن‌ها را بشنود و هر از چند گاهی هم روی زمین می‌آیند تا نفسی تازه کنند. موسیقی زیرزمینی در ایران قدمتی بیشتر از دو دهه دارد. این موسیقی بسیاری را در آغوش خود پرورانده است و به شهرت رسانده و از دامان آن بسیاری شهره‌ی شده‌اند اما هیچ‌وقت به آنان بها داده نشده و بخاطر «خط قرمز»های بیش از حدی که سر راه کارشان وجود داشته، مجبور به زندگی در اختفاء بوده‌اند. این نوع ِ متجدد موسیقی یا به اصطلاح «مدرن» و امروزی طوری است که در اغلب مواقع عرف جامعه بخاطر تفکر سنتی و نامتجدد، آن را برنتابیده و همیشه با چشم مکروه به آن نگاه می‌کند؛ بخصوص در شهرهای کوچکتر و فضاهای محدودتر. جامعه‌ی سنتی ایران که درصد بالایی را شامل می‌شود دیر بتوان خود را با آن نوع موسیقی وفق بدهند و با نگاهی عتاب‌آمیز به آن می‌نگرند. از سوی دیگر بخاطر ساختار ایدئولوژیک حکومتی چُنین نوع موزیکی سوال‌برانگیز است و امری مذموم پنداشته می‌شود و خارج از عرف و «شرع» خوانده می‌شود.

 



وقتی ایدئولوژی حاکم می‌شود، چهارچوب شکل می‌گیرد و خط قرمز تعیین می‌شود. در کشور ایران و در ایدئولوژی اسلامی حاکم بر آن،‌ موسیقی به اصطلاح «غربي» با اشعاری «باب روز» و «جوان پسند» و هر آنچه که ایشان (ایدئولوگ‌ها) «مکروه»اش می‌خوانند، جایگاهی ندارد. حال این صرفا نظر آقایان است و عامه را چُنین نظر نیست. اصولا «وا داشتن»‌ کسی از انجام کاری، «شوق» او را به انجام آن بیشتر و بیشتر می‌سازد. از همان اولین روزی که در حوزه موسیقی «خوب»‌ و «بد» تعیین شد و دیواری حصین بین این دو کشیده شد، پدیده‌ای به اسم موسیقی زیرزمینی شکل گرفت و موسیقی به سایه رفت و در سایه‌سار نوا در داد. این پدیده روز به روز گسترش یافت و هم‌اکنون به یک معظل تبدیل شده است. معظلی که انگار با این ایدئولوژی حاکم، فعلا پای‌برجاست.

 

قبادی که خود عشق موسیقی‌ست و موسیقی در اغلب فیلم‌هایش، پای ثابت ماجراست، به درون این تاریکی گام نهاده است. به درون دنیای ممنوعی که محصولش دست به دست، به دست مردم میرسد. آنان افرادی هستند که هیچ حمایت‌‌کننده‌ای بغیر از عشق به کارشان ندارند و خودشان حامی خودشان هستند که با دلگرمی و پشت‌گرمی، این راه سنگلاخی را طی طریق می‌کنند. قبادی خود زجر کشیده همین راه است. فیلم‌نامه‌هایش مجوز نمی‌گیرد، فیلم‌هایش اکران نمی‌شود،‌ در ایران اجازه ساخت فیلم ندارد و اگر هم داشته باشد آنچنان محدود و دست و پا بسته است که فرار بر قرار ترجیح داده می‌شود. قبادی این طایفه را خوب می‌شناسد و با دردشان، آشنایی‌ ِ دیرینه دارد. به همین خاطر است که دوربینش را سمت آنان چرخاند و از تنهایی‌شان را به تصویر کشید.

 

«کسی از گربه‌های ایرانی» فیلمی خیره‌کننده است. فیلمی ساده ولی عالی،‌ کم‌خرج ولی پرمایه، بی شیله پیله ولی جذاب و خلاصه هرآنچه یک بیننده را تا تیتراژ پایانی فیلم بر جای خود میخکوب می‌کند. فیلم پر است از موسیقی و ساز و آواز. از راک گرفته تا متال و رپ و سنتی و ... بازیگران فیلم همه بغیر از حامد بهداد، نابازیگر هستند و در حقیقت کاراکتر خود را بازی می‌کنند. لوکشین‌های بسیاری را در فیلم شاهد هستیم، از این دخمه به آن دخمه، از این خیابان به آن خیابان،‌ از این استودیو به آن استودیو. قبادی بطور زیرکانه‌ای به هنگام در دادن نوای موسیقی، از تصاویر استفاده کرده است و بعضا جزئی‌ترین لحظات زندگی شهری در تهران را نشان داده است. شاید دقیق‌ترین توصیف از تهران‌نشینی را «هیچکس» در فیلم بیان کند.

 

بهمن قبادی فیلم را تقدیم کرده به ملت ایران. او و امثال او در ایران نمی‌توانند فیلم بسازند. در کشور خود غریب‌اند و غریبانه در غربت می‌زیند. بهمن فیلم را «حلال» مردم دانسته و گفته است آن را کپی کنید و بین همه پخش کنید. هرجا که چنین افراد بی‌پناهی را دیدید به آنها خرده نگیرید و حمایت‌شان کنید. «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» سعی داشته غریبی طیفی از مردم را نشان دهد که از اینجا رانده و از آنجا مانده‌اند. دیدن این فیلم را به همه توصیه می‌کنیم، قطعا لذت خواهید برد.




از اینجا دانلود کنید

+ لینک
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
16. گریه را به مستی بهانه کردم...


آیت الله حسینعلی منتظری درگذشت. جاودانه شد و به خاطره‌ها پیوست. او مصداق بارز یک انسان آزاده بود. آزاداندیش بود و هیچ‌وقت شرف و انسانیتش را به مقام و منصب نفروخت. جانب مردم را گرفت،‌ جانب حق را گرفت. مُحق بود. در لباس دین ظلم و تزویر را جایز ندانست. با هرگونه ساختار شکنی مخالفت کرد. کشتار مردم را برنتابید، خود را در مقابل خدای خود مسئول می‌دانست، به روز داوری اعتقاد داشت، سکوت نکرد، سکوت را عین خیانت دانست. آزاده بود،‌ آزاد زیست،‌ آزادی را ستایش میکرد، آن را برای مردم می‌خواست و برای مردم عمری سخن گفت و بر منبر رفت. ستم‌ها کشید،‌ رنج‌ها چشید،‌ تهمت‌ها شنید،‌ اما خدای خود را بزرگتر از دشمن حقیر بر می‌شمرد. امروز دیگر در بین ما نیست، یادش هست و نامش و مقام شامخ‌اش. امروز سر تعظیم فرود می‌آوریم در مقابل بزرگمردی‌اش، آزده‌گی‌اش، پایمردی‌اش.

 

آیت الله منتظری، ! روحت شاد، یادت گرامی و نامت همیشه جاوید. رهایی از قید و بند را از تو آموختیم و سکوت نکردن در مقابل ظلم و جور را. امروز دعای یک ملت بزرگ بدرقه راهت است،‌ به معنای واقعی عاقبت به خیر شدی. مردم تو را فراموش نخواهند کرد. خداحافظ ای مَرد بزرگ...

+ لینک
چهارشنبه هجدهم آذر 1388
15. تقدیم به شرف اهل قلم

یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری  ~ باغ آلوچه
دره به دره  ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا  ~ پشت بیشه‌ها
یه پری میاد  ~ ترسون و لرزون
پاشو میذاره  ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه  ~ موی پریشون…

۲
یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا  ~ یکه و تنها
تک‌درخت بید  ~ شاد و پرامید
می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز
که یه ستاره  ~ بچکه مث
یه چیکه بارون  ~ به جای میوه‌ش
نوک یه شاخه‌ش  ~ بشه آویزون…

۳
یه شب مهتاب  ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره  ~ از توی زندون
مث شب‌پره  ~ با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سیا
تا دم سحر  ~ شهیدای شهر
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
تو خیابونا  ~ سر میدونا:
«ــ عمو یادگار!  ~ مرد کینه‌دار!
مستی یا هشیار  ~ خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار  ~ شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار  ~ شهیدای شهر!
آخرش یه شب  ~ ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
روی این میدون  ~ رد می‌شه خندون
یه شب ماه میاد


*احمد شاملو*

+ لینک
چهارشنبه یازدهم آذر 1388
14. جنون کتابی


با حساب سرانگشتی می‌شود 30 تا، یا شایدم بیشتر، کمتر. دقیق‌‌تر‌ش را نمی‌دانم‌، هیچ‌جایی اسمشان را ننوشتم. شمار کتاب‌هایی که از اول مهر تا امروز خوانده‌ام را می‌گویم. از «استخوان‌های دوست داشتنی» گرفته تا «فربه‌تر از ایدئولوژی». همه جور کتابی خواندم و خودم را به ژانر خاصی محدود نکردم. بعضی وقتها دو یا سه کتاب را همزمان می‌خواندم. «زوربای یونانی» را برای چندمین بار خواندم، برای اولین بار شروع به خواندن کتابهای دکتر سروش کردم؛ «سنت و سکولاریسم»، «بسط تجربه نبوی»، «فربه‌تر از ایدئولوژی» و «از شریعتی». از مرحوم سعیدی سیرجانی دو کتاب خواندم به اسمهای «شیخ صنعان» و «سیمای دو زن». کتابی از محمد قوچانی به اسم «جمهوری مقدس»؛ بسیار دوشت داشتم دیگر کتابهایش را هم پیدا میکردم اما گویا چاپ نمی‌شوند! بازم برای اولین بار به رمان ایرانی نزدیک شدم و دو کتاب از مصطفی مستور به اسمهای «روی ماه خداوند را ببوس» و «من گنجشک نیستم» را خواندم. کتاب «آداب بی‌قراری» زا یعقوب یادعلی را هم گرفتم؛ همان نویسنده‌ای که الان در زندان است.

 

بسیاری کتاب ممنوع‌الچاپ را هم به سختی پیدا کردم و تاجایی که بودجه اجازه می‌داد، خریدم. «سه رساله درباره تئوری میل جنسی» و «توتم و تابو» از فروید، «آخرین وسوسه مسیح» از نیکوس کازانتزاکیس، «جزیره پنگوئن‌ها» از آناتول فرانس. سه جلد تاریخ بیهقی را به قیمت گزافی خریدم که هنوز متاسفانه وقت نشده است آنها را بخوانم. زا داستایوسکی «ابله» و «نیه‌ توچکا» را خواندم. «دل سگ» از بولگاکف را از کتابخانه گرفتم و بسیار رمان قشنگ و با معنی‌ای بود. یک کتاب هم از همین کتابخانه گرفتم که دوستان کلی فحش و الفاظ رکیک نثارم کردند و آن «مسئله حجاب» بود از مرتضی مطهری. من شخصا از بیخ و بن با حجاب مشکل دارم اما کاری به حجاب مردم ندارم. هر کسی آزاد است هر طوری که بخواهد زندگی کند، چه با حجاب چه بی حجاب اما من با حجاب آبم در یک جو نمیرود و این کتاب را از آن جهت گرفتم که ببینم این آقای مرتضی مطهری درباره حجاب چه گفته است؟ و این خط را بگیر و بیا تا ... «کارل مارکس» از آیزایا برلین که الان مشغول خواندنش هستم. این لیست تنها اسامی‌ای بود که در ذهنم بود و بسیاری را از قلم انداختم.

 

جنون کتاب دارم، کتاب خریدن و خواندن. اگر به همین اندازه درسهایم را خوانده بودم، الان این کتابها را نخوانده بودم و در مدارج بالاتری سیر می‌کردم. همین نخواندن درس و آشنایی با یک دوست، من را کتاب‌خوان کرد. وگرنه شاید الان یک درس‌خوان محض می‌شدم که ساعتها وقت را صرف درس‌خواندن و درس نوشتن می‌کردم که تهی‌ترین و پوچ‌ترین نوع زندگی - البته از نظر من - است.

+ لینک
سه شنبه سوم آذر 1388
13. فرهنگ بی‌فرهنگی


اینان ]مردم[ را چیزی‌ست که بدان می‌بالند. چه می‌نامند آن مایه‌ی ِ بالیدن را؟

«فرهنگ می‌نامند-اش. و همان است که ایشان را از بُزچَرانان برتر می‌نشاند.

                                                                    

                                                                                          «نیچه»     

 

راست می‌گوید بنده‌ی خدا !، دقیقا همان «فرهنگ» غلط است که مردم بدان می‌بالند و از آن پیروی می‌کنند. یک سری رسومات و آداب و سنن مغلوط قدیمی که در چهارچوب فرهنگ و سنت سرلوحه‌ی زندگی مردم شده است. به اسم فرهنگ - که خود قانون نانوشته‌ایست - همه کاری می‌کنند و با پنبه سر می‌بُرند و فقط و فقط چون اسم فرهنگ بر آن حک شده است، آن را قانونی و معتبر می‌خوانند و طبق آن حکم صادر می‌کنند و مجازات هم می‌کنند! این کار را نکن چون در فرهنگ ما جا ندارد، فلان کار را نکن چون با فرهنگ مغایرت دارد، به این دست نزن چون در فرهنگ ما امری مذموم است، اینطور رفتار کن چون فرهنگ ما اینطور می‌گوید، با این قشر نباید حرف بزنی چون فرهنگ می‌گوید کار خوبی نیست، با اون دست نده چون فرهنگ شدیدا آن را محکوم کرده، با فلانی حرف نزن چون از نظر فرهنگ ما، کار شایسته‌ای نیست و ... اگر فرهنگ این است، اگر فرهنگ تماما خط قرمز است و طنابی محدود کننده‌، من خودم را یک «بی‌فرهنگ» می‌نامم.

 

به قول استاد شجریان «تفنگت را زمین بگذار» برادر من، فرهنگ که «حجت سر خود» نیست، افکار عقب مانده‌ی چند نسل پیش است که برای ما به ارث رسیده، در یک برهه‌ای از زمان شاید کاربرد داشته است اما قرار نیست نسخه‌ی دیروز را برای امروز هم تجویز کنید. قرار بوده فرهنگ چیزی باشد که به آن افتخار کنیم نه از آن گریزان باشیم و با آن در ستیز! بشر گوسفند که نیست، عقل و شعور دارد، منطق و فکر دارد، میمون که نیست تا بخواهد مقلد پیشینیان باشد، هر زمانه‌ای فرهنگ خاص خود را دارد. فرهنگی که فقط حکم تعیین کند و خط قرمز رسم کند، به درد لای جرز می‌خورد. اوضاع وقتی خنده‌دارتر می‌شود که تمدن هفت هزار ساله داریم (توجه کنید هفت هزار سال!!) هاهاها

 

***

 

مجله‌ی ارغنون در اوایل دهه‌ی هشتاد به چاپ می‌رسید که ناگهان از چاپ بازماند و دیگر منتشر نشد. این مجله در هر شماره به یک موضوع خاص می‌پرداخته است و بسیار کامل و جامع به آن موضوع می‌پرداخته است. شماره‌های این مجله دوباره تجدید چاپ شده‌اند و اغلب در کتابفروشی‌ها یافت می‌شوند. یک ماه پیش بود که توانستم چهار جلد آن را خریداری نمایم. شماره‌های «مرگ»، «روانکاوی»، «عقلانیت» و «الهیات جدید». در کنار این مجلات نایاب، چند کتاب نایاب هم خریدم که از آن جمله می‌توانم به «توتم و تابو»، «میل جنسی»، «آخرین وسوسه مسیح» و «جزیره پنگوئن‌ها» اشاره کنم که هر چهار کتاب بعد از انقلاب دیگر چاپ نشده‌اند. توتم و تابو و میل جنسی از مشهورترین کارهای فروید است؛ بالخص میل جنسی که سر و صداهای زیادی را به پا کرد. در دو هفته‌ی گذشته هم کتابهای «و نیچه گریست»، «من گنجشک نیستم»، «روی ماه خدا را ببوس»، «بازگشت به یونان» و «فربه‌تر از ایدئولوژی» را خوانده‌ام. کتاب روی ماه خدا را ببوس را از خیلی وقت پیش می‌شناختم اما به صرف اسمش که احساس می‌کردم یک کتاب خشک مذهبی است، اصلا میلی به خواندنش نداشتم. اما جالب است که برخلاف اسمش اصلا یک کتاب مذهبی نیست و بسیار کتاب خوب و جذابی هم هست؛ طوری که می‌توانم بگویم یکی از بهترین کتابهای فارسی‌زبانی است که من تابحال خوانده‌ام.

 

البته ناگفته نماند که درس هم می‌خوانم (-:

 

پ.ن: دوست ندارم در وبلاگ شرح کارهای روزانه را بنویسم و محتویات یک وبلاگ را به یک دفتر خاطرات تنزل دهم (هرچند که می‌توان از آن به عنوان دفتر خاطرات هم استفاده کرد) اما بعضی وقتها ساده‌نویسی و روزانه‌نویسی هم به عنوان تنوع لازم است تا فضای وبلاگ از آن خشکی، بدر آید.

+ لینک
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
12. قصه‌ی من + نون اضافه

قصه‌ی زندگی روزانه‌ی من و ‌من‌های بسیار دیگر، قصه‌ی تلخی‌ست که آبشخورش، فرهنگ و سنت غلطی است که سراسر ذهن افرادی که خود را حاکم بر ذهن و افکار دیگران می‌دانند، است. اشتباه نکنید، منظورم به هیچ وجه سیاسی نیست و ربطی به حاکمیت ندارد؛ چه او خود قصه‌ی دیگری‌ست که مثنوی هفتاد من است. سخن از اجتماع پیرامون است، از مردمان است، از افکار و عقاید منسوخ و باطل قدیمی است، از دیگرانی است که نمی‌خواهند تغییر کنند، ذهنشان در سالیان گذشته مانده و جوانمرگ شده است؛ کسانی که با زمان در حرکت نیستند و فقط و فقط بر تعداد روزهای عمرشان افزوده می‌شود و از نظر فکری، ذهنشان در یک جای ثابت در قدیم مانده‌ است و نمی‌خواهد قدم در راه زمان نو بگذارد. سخن از بزرگانی است که آنچه را خود می‌پسندند، بر فرزاندن خود نیز اعمال می‌کنند و آن را «بر حق» می‌دانند و می‌خوانند و ترویج‌اش می‌کنند. کسانی که خود را صاحب افکار و اذهان دیگران می‌دانند و این حق را برای خود قائل هستند که برایش تصمیم بگیرند و صراط مستقیم را خود انتخاب کنند. نتیجه، نسل سوخته‌ای مثل من و هزاران نفر دیگری است که مجبور به گردن نهی به امر بزرگان هستیم و باید در مقابل اوامرشان گردن کج کنیم و قرار را بر فرار ترجیح دهیم و ما هم بپسندیم آنچه را آنان می‌پسندند. امروز من و ماهای بسیاری حتی از ساده‌ترین روابط اجتماعی محروم هستیم و موانع، سدهایی به اسم فرهنگ و سنت و آئین و هزار خزعبل دیگر است. امروز من متحیرم از کار روزگار که دست بر قضا من و تو را در این خرابه نهاد و با گلویی پر ز بغض و دلی پر ز کین از جور و جفای روزگار و آدمیان نابخردش، مجبوریم از بسیاری اعمال دنیوی و انسانی بگذریم و بر ارزش‌ها (عرزشها؟) بیافزاییم تا دل بزرگان را نشکنیم و گرامی‌شان داریم و از سنت و فرهنگ و آئین مزخرف و منسوخ‌شان، ثمر برچینیم و کام‌ها از زندگی بگیریم. امروز من زخم‌خورده‌ام از آدمیان اطرافم، اجتماع پیرامونم و محیط جبارانه‌ی آن. آری، امروز من زخم‌خورده‌ام...

 

***

 

از آنرو که همه چیز به ما پشت کرده و انگار از ازل خشت اول ما را کج نهاده باشند، گوش شیطان کَر هنوز پشت در آهنی و بزرگ کنکور هستم. چند روزی‌ است مشغول خواندن کتابهای عجیب و غریبی به اسم «بینش اسلامی» (یا چگونه یاد گرفتم اسلام را دوست داشته باشم و از آن نترسم) هستم. براستی مایه حیرت است این کتاب و در نوع خود شاهکاری‌ است در خور تمدن هفت هزار ساله‌ی ایران زمین. کتابی تخیلی/ماورایی از بهشت و جهنم و حواریون و خوب و بد و عدل و داد و هرآنچه که دست مایه یک رمان سترگ، قوام یافته با برگ تخیل، است. کافی است هر انسان عاقلی، لحظه‌ای در جملات این سری کتاب‌ها درنگ کند و اندکی آن را مورد کنکاش قرار دهد؛ خنده‌ی غریبی همراه با حسی آمیخته به رنگ تحیر و سرگشتگی به شما دست می‌دهد و در ابتدا به ریش مولفین کتاب و سبک‌مغزی و بی‌سوادی آنها می‌خندید و سپس، لعنت می‌فرستید بر هفت جد و آبای مسببین کار که شما را مجبور کرده‌اند باید کتبی را که هیچ اعتقادی به آنها ندارید، بخوانید و حفظ کنید و مثل یک بچه خوب، امتحان‌ بدهید. جالب است، بسیار جالب است، ما فردی متفکر همچون دکتر سروش را داریم که خود را مسلمان می‌خواند و از اسلام می‌گوید و می‌نویسد و اهل فن را آگاه می‌کند، در مقابل سوفسطاییانی هستند که چنین خزعبلاتی را به خورد ملت زنگ‌‌زده می‌دهند و افکارشان را پر از منسوخات ماورایی می‌کنند و همین را می‌دانند که اگر خوب باشی، میروی بهشت و اگر بد باشی، جایت جهنم است. یک خط و تنها یک خط از میلیون‌ها خط نوشته شده توسط دکتر سروش شرف دارد به کل سیستم آموزشی ایران. همین.

 

***

 

آقایی که شما باشید و خانومی که خودم می‌دانم کیست، دیروز بعد از هفت ماه آزاگاری و بی‌قراری و شب‌نخوابی، بالاخره موفق شدم «دشمنان مردم» را رایت کنم. جالب است که چندین ماه از اکران این فیلم می‌گذرد و تازه به این خراب شده می‌رسد و این در حالی است که ما در قرن بیست و یک هستیم. فیلم خوبی بود و ارزش دیدن را داشت و با تحمل نمودن 30 دقیقه‌ای ابتدایی آن، بقیه‌ی فیلم بسیار گوارا و دلنواز بود. من البته نه منتقد هستم که نقد کنم نه میخوام ادای منتقد و تحلیلگر را در بیاورم. تنها ایراد جزئی فیلم از نظر من این بود که ای کاش چهره‌ی جانی‌ دپ اندکی بیشتر «کلاسیک»تر می‌بود و گریمش کمی سنگین‌تر می‌شد. احساس می‌کنم چهره‌اش بسیار امروزی است برای آن دوران. یکی از صحنه‌های جالب فیلم هم آن صحنه‌ی سینماست که فیلم روی پرده از تماشاگران می‌خواهد به سمت چپ و راست خود بنگرند و «جان دلینجر» معروف را اگر در بینشان هست، شناسایی کنند.

+ لینک
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
11. کازانتزاکیس


گاهی در کتابها (خاصه رمان) جملات یا قطعاتی می‌خوانی که عمیقا در جانت نفوذ می‌کند و هوش از سرت می‌پراند؛ قطعاتی گاه آمیخته به رنگ و بوی ادبی و گاه سر راست و صریح و گاه آمیخته‌ای از هر دو که در خواننده اثری چنان عمیق می‌گذارد که تا مدتهای مدید و گاه تا دم آخر با خواننده باقی می‌ماند و در ذهنش به واکاوی و سبک سنگین آن می‌پردازد. اخیرا مشغول خواندن یک اثر دیگر از نویسنده‌ی محبوبم هستم که تک تک کلماتش همیشه برایم همچون مشعلی آویخته بر سر در ذهن بوده و با او عمیقا احساس نزدیکی و قرابت می‌کنم و با کلمات و جملاتش روزها سپری کرده‌ام و هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد. کازانتزاکیس، آن نویسنده‌ای است که «زوربای یونانی» کتاب همراهم است و همیارم است؛ بارها این کتاب را خوانده‌ام و بارهای دیگر هم می‌خوانم و با هر بار خواندن درود بر روح بلند نیکوس کازنتزاکیس، نویسنده‌ی بزرگ یونان، می‌فرستم.

 

قطعه‌ی از از کتاب «گزارش به خاک یونان» است که این روزها مشغول به خواندن آنم. کازانتزاکیس که در این کتاب زندگی خودش را به شیوایی بسیار همچون دیگر آثارش، به رشته تحریر در آورده است، در جایی خاطره‌ای بازگو می‌کند از زمانی که کرت آزاد شد و مردم با چشمان خود شاهد آزادی بودند و در آن زمان نیکوس، کودکی بیش نبود که یک روز پدرش دست او را می‌گیرد و به گورستان می‌برد...

 

.....«سر بعد از ظهر، درحالی که مردم مگالوکاسترو از شادی فریاد می‌کشیدند، پدرم دست مرا گرفت و در امتداد خیابان اصلی به گشت پرداختیم. سراسر خیابان پوشیده از مورد و برگ درخت غار بود. سپس از درون دروازه شهر عبور کردیم و سر از مزارع درآوردیم. زمستان بود، اما هوا گرمای دلپذیری داشت و یک درخت بادام، پشت پرچین، نخستین شکوفه‌اش را ترکانده بود. مزارع، بر اثر فریب لطافت هوا، به سبزی گراییده بودند. حال آنکه، در سمت چپ ما، کوه‌های سلنا عرقچین برف بر سر نهاده بودند. هرچند درختان مو، کنده‌های خشکی بودند، شکوفه‌ پیشقراول بادام ورود بهار را اعلام کرده بود، و بنابراین کنده‌های مو بار دیگر جوانه می‌زدند تا انگورهای سفید و سیاه درونشان را آزاد سازند.

مردی غول‌پیکر با یک بغل برگ درخت غار به طرف ما می‌آمد. پدرم را که دید، بر جای ایستاد و گفت:«پهلوان میکائیل، مسیح برخاسته است!»

پدرم دست بر سینه نهاد و پاسخ داد:«مسیح برخاسته است!»

به راه خود ادامه دادیم. پدرم در شتاب بود و من باید می‌دویدم تا عقب نیفتم.

نفس‌بریده پرسیدم:«پدر، کجا می‌رویم؟»

-- به دیدن پدربزرگ تو، یالله راه بیا.

به گورستان رسیدیم. پدرم در را با تنه باز کرد. بر سر در، جمجمه‌ای بالای دو استخوان نقاشی شده بود. استخوان‌ها به شکل ضربدر تشکیل اولین حرف مسیح را می‌دادند، همو که رستخیز کرد. زیر درختان سرو، از سمت راست بر روی گورهای متروک با صلیب‌های شکسته پیش رفتیم. از مرده می‌ترسیدم و درحالی که مرتب سکندری می‌خوردم، دامن لباس پدرم را چنگ زده بودم و پشت سرش می‌رفتم.

پدرم در کنار یکی از گورهای متروک ایستاد. برآمدگی کوچک و گردی بود. با صلیبی چوبی بر روی آن. اسم مرده را گذشت زمان محو کرده بود. پدرم، دستمال سرش را برداشت و با صورت بر زمین افتاد. سپس با ناخن خاک گور را خراشید و سوراخ کوچکی ایجاد کرد. دهانش را بر دهانه سوراخ گذاشت و سه‌بار به صدای بلند گفت:«پدر، او آمد، پدر،  او آمد، پدر، او آمد!» صدایش بلندتر و بلندتر می‌شد و به نعره بدل می‌گردید. بطری کوچکی پرشراب از جیبش بیرون آورد و قطره‌قطره درون سوراخ می‌ریخت تا خاک آن را بنوشد. آن‌گاه بر روی پا جست زد، علامت صلیب کشید و به من نگاه کرد. چشمانش برق می‌زد.

پرسید:«شنیدی؟» صدایش از هیجان خشن شده بود. «شنیدی؟»

خاموش ماندم. صدایی نشنیده بودم.

پدرم با عصبانیت گفت:«نشنیدی؟ استخوانهایش صدا داد.»....

 

روح کازانتزاکیس با کِرت پیوندی ناگسستنی برقرار کرده است که در سراسر عمرش همیشه یک «کرتی» ماند و بدان افتخار می‌کرد و در راه آزادی و جاودانگی کرت، قلم زد. کرت زادگاه خود و نیاکان کازانتزاکیس بود. کرتی که در غصب ترکان عثمانی بود و سالیان سال میان این دو قوم مسلمان ترک و مسیحی یونانی جنگ‌ها شعله‌ور بود و خونها ریخته شد. کازانتزاکیس خود در نوجوانی بسیار شاهد این نزاع‌ها و درگیری‌ها بود و در همین کتاب در جای جای آن به بازگویی ماجراها پرداخته است. کرت قلب دوم کازانتزاکیس بود و قلب خودش با تنفس کرت، می‌تپید و برای کرت می‌تپید. انیچنین بود که پدر نیکوس - پهلوان میکائیل - به پدرش قول داده بود که اگر آزادی کرت را به چشمان خود دید، او را در آن دنیا باخبر کند و این مژده را به او بدهد. این خبر خوب، استخوانهای پدرش را در گور به تکاپو انداخت...

+ لینک
دوشنبه بیستم مهر 1388
10. تیک تاک

فی‌الواقع زندگی در گذر است و گذر زمان بر هیچ کس رحم و مروتی ندارد و برای هیچ‌کس باز نمی‌ایستد تا کار معوقه‌ای را انجام دهیم تاگره‌ای از گره واکنیم و یا خشتی بر خشت بیافزاییم و صد رحمت بر آنکس که گفته است وقت طلاست و واقعا طلاست و ارزشش به مثقال آن سنجیده می‌شود و به ذرات تشکیل دهنده‌ي آن و آن کس که این گردنبند با ارزش را به گردن می‌کند و بدان فخر می‌فروشد، ثانیه‌های زمان را شمرده است و از غذای دیشبش آگاه است که چه خورده است و عنان زمان را در اختیار دارد و صاحب آن و «ابن الوقت» است و آنطور باشد که تیک تاک‌های ساعت قدیمی مزین به عقربه‌های طلایی 18 عیار روی دیوار هال خانه که مدتی‌ست بالایش گرد و خاک نشسته و به سختی به دیوار چسپیده است و انگار با آن پیوندی ناگسستنی در طول دوران پیدا کرده است، گوشهایش را بعضاً آزرده کند، اما نه، لذت استفده از وقت حتی حجابی بر تیرهای شلیک شده از پایگاه تیرپراکنی می‌نهد، چه برسد به تیک تاک ساعت و آن صدای زیر و بم گُر گرفته‌ی نازکش که همیشه روی اعصاب آدمهای زیاده‌خواه چاق و تنبل است و کسانی که می‌خواهند یک شبه مسئله آموز صد مدرس شوند.

پس، چشمانت را باز کند، خودت را بپوشان و پوشش روی ساعت بغل دست‌ات را بردار تا گذر زمان را ببینی... دستت را به من بده تا با گذر زمان، گذر کنیم و نه گذر زمان گذر کند و ما نکنیم و لبانت را بر لب ثانیه‌ها بگذار و سینه‌هایش را بفشار و او را در آغوش بگیر. سفت و سفت آنطور که از دستت در نرود و فراری نشود. این ثانیه‌ها را در کام بگیر، تا ساعات بعد تو را در کام گیرد.

+ لینک