
فیالواقع زندگی در گذر است و گذر زمان بر هیچ کس رحم و مروتی ندارد و برای هیچکس باز نمیایستد تا کار معوقهای را انجام دهیم تاگرهای از گره واکنیم و یا خشتی بر خشت بیافزاییم و صد رحمت بر آنکس که گفته است وقت طلاست و واقعا طلاست و ارزشش به مثقال آن سنجیده میشود و به ذرات تشکیل دهندهي آن و آن کس که این گردنبند با ارزش را به گردن میکند و بدان فخر میفروشد، ثانیههای زمان را شمرده است و از غذای دیشبش آگاه است که چه خورده است و عنان زمان را در اختیار دارد و صاحب آن و «ابن الوقت» است و آنطور باشد که تیک تاکهای ساعت قدیمی مزین به عقربههای طلایی 18 عیار روی دیوار هال خانه که مدتیست بالایش گرد و خاک نشسته و به سختی به دیوار چسپیده است و انگار با آن پیوندی ناگسستنی در طول دوران پیدا کرده است، گوشهایش را بعضاً آزرده کند، اما نه، لذت استفده از وقت حتی حجابی بر تیرهای شلیک شده از پایگاه تیرپراکنی مینهد، چه برسد به تیک تاک ساعت و آن صدای زیر و بم گُر گرفتهی نازکش که همیشه روی اعصاب آدمهای زیادهخواه چاق و تنبل است و کسانی که میخواهند یک شبه مسئله آموز صد مدرس شوند.
پس، چشمانت را باز کند، خودت را بپوشان و پوشش روی ساعت بغل دستات را بردار تا گذر زمان را ببینی... دستت را به من بده تا با گذر زمان، گذر کنیم و نه گذر زمان گذر کند و ما نکنیم و لبانت را بر لب ثانیهها بگذار و سینههایش را بفشار و او را در آغوش بگیر. سفت و سفت آنطور که از دستت در نرود و فراری نشود. این ثانیهها را در کام بگیر، تا ساعات بعد تو را در کام گیرد.
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد
20 مهر روز حافظ است و چون خودم چیزی ندارم در وصف جمالش، نوشتهای از پیر مرادم، محمد قاضی، را اینجا میگذارم.
«به عقیده من حافظ شاعری است ظریف طبع، شیرینسخن، روشنفکر، بدور از تعصبات و خرافات، بلند همت، بلندنظر، و از همه جالبتر سخنشناس و باسواد، به طوری که گاه در یک بیتاش یک کتاب خلاصه شده است و همه غزلهایش بقدری لطیف و شیرین و پر طنز و کنایه است که نظیرش را نمیتوان یافت.
شبی در محفلی سخن از غزل و از حافظ رفت و چون نظر مرا پرسیدند بیمعطلی گفتم حافظ بزرگترین شاعر دنیا است و الحق که شعر زیبا و غزلسرایی به او ختم شده است. یکی از حاضران به این گفته من اعتراض کرد و گفت: حرف شما غیرمنطقی است زیرا کسی میتواند چنین ادعایی بکند که به همه زبانهای دنیا وارد باشد، همه شاعران دنیا را بشناسد و اشعار ایشان را با هم مقایسه کرده باشد و آنگاه چنین حکمی بکند، و بیشک شما چنین ادعایی ندارید که به همه زبانها واردید و همه شاعران جهان را میشناسید. گفتم هیچ لازم نمیدانم که به همه زبانهای دنیا وارد باشم و همه شاعران دنیا را بشناسم،زیرا کافی است کم و بیش با نام شاعران بزرگ جهان آشنا باشم و از قضا این آشنایی را با این برجستهترین شاعران دنیا از طریق زبان فرانسه دارم و اشعار ایشان را به زبان فرانسه یا ترجمه شده به فارسی خوانده و با اشعار حافظ مقایسه کردهام. همین فیلسوف و شاعر بزرگ آلمانی، گوته، که میشود او را با مولوی خودمان مقایسه کرد از طریق زبان عربی با حافظ آشنا میشود و چنان مجذوب غزلیات شیرین این شاعر والامقام میشود که میگوید: من اگر در دوران حافظ میبودم افتخار میکردم که یکی از شاگردان مکتب او باشم». و تازه این عشق و علاقه او به حافظ از طریق ترجمه عربی دیوانش بوده است و اگر با زبان فارسی آشنا میبود و حافظ را به فارسی خوانده بود لابد دیوانه میشد، چون تنها حافظ است که قابل ترجمه به هیچ زبانی نیست، و به قول ناظم حکمت هرکس بخواهد حافظ را به زبان دیگری ترجمه کند و بخواهد زیباییهای کلام او را به زبان ترجمه به دیگران بفهماند درست مثل این است که بلبلی را به خاطر گوشتش کشته باشد، چون بلبل همهاش نغمه است و و آواز، و گوشتی ندارد که بتوان خورد. و یا به قول سروانتس در دن کیشوت، مانند این است که یک فرش بسیار زیبا و خوش نقش و نگار ایرانی را از پشت تماشا کند،که البته حدود و خطوط نقشها را میبیند ولی آن رنگآمیزیها و ظرافتکاریهای نقش و نگار قالی را نمیبیند.
باری، گوته، شاعر بزرگ آلمانی، از فرص اخلاص و ارادت به حافظ به تدوین دیوانی به تقلید از حافظ پرداخت به نام «دیوان شرقی غربی» که در اروپا شهرتی یافت و آقای شجاعالدین شفا که خود مترجم برجستهای است آن را به فارسی برگردانده است. این اشعار در مقایسه با غزلیات شیرین و شیوای حافظ بی اغراق به خرمهره میماند که در برابر مروارید گذاشته باشند، و من بی اغراق زیباترین شعرهای شناخته شده در دنیای را به فرانسه خوانده و آنها را در مقایسه با اشعار حافظ بسیار پست یافتهام.
خوشبختانه چند نفری از حاضران نیز در تایید سخنان من به هواداری از حافظ برخاستند و اشعار او را در دنیا که سهل است در میان شاعران پارسیگوی نیز که از لحاظ شعر در دنیا مقالم اول را دارد بیهمتا و بینظیر دانستند. آنگاه من به نکته دیگری اشاره کردم و مثال دیگری آوردم. گفتم دانشمندان علوم طبیعی معتقدند که زمین در عهده سوم معرفهالارضی چینخوردگی بزرگی پیدا کرده و از این عارضه کوه هیمالیا که بلندترین قلههای عالم در آن است بوجود آمده است. این پیشامد در عهد سوم معرفهالارضی یعنی میلیونها سال پیش روی داده و دیگر هیچگاه چنان شرایط و اوضاع و احوالی برای کره زمین بوجود نخواهد آمد که بار دیگر چین خوردگی مانند آن عهد پیدا کند و قلهای نظیر قله «اورست» بوجود بیاورد. دنیای ادب نیز تحت شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی خاصی یک بار چین خوردگی بزرگی پیدا کرد و قله بلندی به نام حافظ پدید آورد که دیگر نظیرش نخواهد آمد زیرا آن شرایط و اوضاع و احوال زمان حافظ پیش نخواهد آمد که چنین شاعری بیافریند.
یکی از حاضران که مردی شوخطبع بود و ارادت مرا به حافظ میدانست پرسید: فلانی، فرض محال که محال نیست. ما فرض میکنیم که هماکنون حافظ زنده شده است و دارد به اینجا پیش ما میآید، وقتی آمد تو چه خواهی کرد؟ سوالش احمقانه بود ولی به هرحال سوالی بود که میبایست به آن جواب داد. گفتم از جا برمیخیزم، به استقبالش میروم و میپرسم حافظ عزیز، نوکر نمیخواهی؟ لابد خواهد گفت: من وجه نوکر نگهداشتن ندارم، وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید. خواهم گفت، قربانت گردم، نیازی به وجه و وظیفه نیست، من حاضرم مجانی به آن بزرگوار خدمت کنم. حاضران قاه قاه خندیدند و فهمیدند که ارادت این بنده ناچیز به آن خواجه بزرگ تا به چه پایه است.
نقل میکنم از مردی روحانی به نام آقای مهاجرانی که در ختم یکی از آشنایان، در خانقا صفیعلیشاه بر منبر رفته بود و پس از ذکر کلیاتی چند یادی از حافظ کرد و از سعدی و در مقایسه آن دو بزرگوار حرف جالبی زد که هیچگاه فراموش نمیشود. گفت: آقایان، میدانید فرق سعدی و حافظ در چیست؟ سعدی فرزانهای است که اگر دیوانهای اشعار او و آثار او را بخواند عاقل میشود، ولی حافظ رندی است عاشقپیشه که اگر عاقلی غزلیات دلنشین او را بخواند دل و دین از دست میدهد و دیوانه میشود. و پس از آن به آوازی دلنشین یکی از غزلهای او را چنان زیبا خواند که شوری در مجلس ختم انداخت. تصمیم داشتم مجلس ختم که تمام شد بدوم و دست و را بپاس چنین گفتار نغز و دلنشینی ببوسم ولی مسجد شلوغ بود و تا من رسیدم طرف رفته بود. ظرفی هم میگفت تنها بد شانسی سعدی این بوده که پس از او شاعری به نام حافظ پیدا شده و او را تحت الشعاع قرار داده است.»
محمد قاضی کیست و چه کرد / سید علی صالحی / 1368

این را مینویسم تا هیچوقت فراموش نکنم
امروز صبح ساعت 5:30 دقیقه در حالی که همه ما خواب بودیم و به فکر اینکه فردا روز را چطور به شب منتهی کنیم، جانی در سلول تنگ زندان مخوف اوین بار و بنهاش را که همان خاطرات تلخ زندگیاش باشد، جمع کرده بود و آماده رفتن بود. این چندمین بار بود که او را پای چوبه دار میآوردند و از نظر روحی، بارها او را اعدام کردند و این هنوز بس نبود چون جسم بیجانش را طلب داشتند. هنوز کورسویی امید داشت که اولیای دم او را عفو کنند و چشم بنهند بر خبطی که در نوجوانی مرتکب آن شده بود اما دریغ از ارزنی احساس و حس بخشایش. بنهود را میآورند و او به پای مادر مقتول میافتد که مگر رحمی کند. چند لحظه بعد دیگر بهنود در این دنیا نیست.
از دست دادن عزیزی به هر صورتی سخت است و جانکاه و هر دلی را به درد میآورد اما با انتقام و قصاص دیگر آن فرد زنده نمیشود. ما وقتی خودمان را یک داغدیده میبینیم و طعم تلخ فراق عزیزی را حس میکنیم، دیگر جایز نیست که خودمان هم این داغ را به دیگری منتقل کنیم و از دیدن مرگ کسی دیگر خوشحال شویم. حال من جای آن خانواده نیستم و شاید آنطور که باید و شاید، آنها را در سوگ مرگ عزیزشان درک نکنم اما مطمئن هستم که اگر روزی چنین مصیبتی بر سر من بیاید، توانایی بخشش را خواهم داشت و همیشه گفتهاند و دریغ که نشنیدهایم که لذتی که در بخشش هست، در انتقام نیست. تصور اینکه مادری بیاید و صندلی را از زیر پای کسی بکشد و او دست او را از دنیا ساقط کند، برایم سخت است اما ظاهرا وجود دارد. به این فکر میکنم که اگر آن مادر بهنود را میبخشید، بهنود تا آخر عمرش مدیون آن مادر بود و چه بسا بسیار بیشتر از فرزند خودش، خدمتش میکرد، بهنودی که خودش مادر نداشت.
این را هم فراموش نکنیم که قبل از اینکه آن مادر را سنگدل و قصیالقلب بخوانیم، این سیستم قضایی کشور ماست که برای افراد زیر 18 سال حکم اعدام صادر میکند. امری که فقط و فقط منحصر به ایران است و در هیچکجای دنیا، در قرن بیست و یکم، این عمل شنیع قرون بسطایی انجام نمیشود. این اعدامها بازهم ادامه خواهد داشت و ما به همین سادگی فقط منتظر آن هستیم که خبرش را بیاورند که بهنود را اعدام کردند یا نه؟

فردی مرکوری (Freddie Mercury) را دو سالی میشود که میشناسم. در یک وبلاگ بود که لینک ترانه «Don't stop me now» را گذاشته بود و شرحی بر آن نوشته بود و اینکه چرا مردمان ایرانی همیشه از زمین و آسمان گله و شکایت دارند و همیشه بر خود غم و اندوه را تلقین میکنند. نوشته بود هر وقت این ترانه را میشنوم نیرویی مضاعف درونم من را به تحرک وا میدارد؛ نیرویی که شخص خودش نمیداند سرچشمهاش چیست و از کجا آب میخورد اما هرچه هست، نیرویی به پیش است و رو به جلو. نیرویی که به قول زوربا:
«در وجود من شیطانی است که داد میزند و من هر چه او میگوید میکنم. هر بار که من پکرم و دارم دق میکنم او به سرم داد میزند که :«برقص!» و میرقصم. و همین مرا تسکین میدهد.»
یا به قول حافظ:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در خروش و در غوغاست
فردی مرکوری برای من مرهم دردهای ناگفته است؛ صدایی که برایم دلنشین است و با تار و پود روح و روانم آمیخته است. من زیاد وارد به موسیقی غرب نیستم و صرفا هرچیزی که برایم خوشایند باشد، گوش میدهم. از باب دیلن و پینک فلوید و الویس پرسلی و ... گرفته تا خوانندههای امروزی ِ به قول دوستان جواد! مانند کتی پری و جورج مایکل و شکیرا و ریحانا و ... الی ماشالله. اما در این بین بسیار برای خودم هم جالب است که تقریبا تمام آثار گروه کوئین (Queen) را گوش دادهام و بسیار پسندیدهام. بالخص با شخص شخیص فردی مرکوری که خاطرهها دارم.(سوء تفاهم پیش نیاید!) صدای مرکوری برای من آنطور است که هر وقت در موقع ناراحتی و استیصال به آن گوش میدهم، آرامش پیدا میکنم و لذت وافری از به قول مولانا «ابن الوقت» بودن میبرم. یعنی فکرم معطوف به همان لحظه میشود و هیچ مطلقا به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنم. بسیاری اکتفا میکنن به یک سبک و ساز مشخص که از آن هم بسی لذت نصیبشان میشود اما من صرفا هر آنچیزی که شوری در من برانگیزد گوش میدهم و این شور ترجیحاً شوری رو به بالا نیست؛ هر ترانه را جایی و زمانی باید گوش داد و به تناسب موقعیت باید نوار را چرخاند و ساز و نوا را عوض کرد.

پیچ تلویزیون را باز میکنی، انگار خاک مرده پاشیدهاند بر سر در برنامهها. برنامههایی بسیار بیروح و مُرده که به هیچوجه باب طبع دل هیچ بشری نیست. حال این مختص به چند برنامه خاص نیست بلکه اکثریت برنامهها دارای چنین وضعی هستند. دین و عرفان را به شیوههای گوناگون در برنامهها تزریق کردهاند و به خیال خود با این شیوه مردم را به راه راست(؟) هدایت میکنند و سمت و سویی الهی به آنان میدهند. حتی در مسابقههای تلفنی هم سوالاتی که پرسیده میشود، حول محور دین و قرآن هستند نه تنها هیچ جذابیتی ندارد بلکه هرچه بیشتر بیننده را (اگر چنین برنامهای را ببیند!) از دین رویگردان میکند و نوعی تنفر در دل او ایجاد میکند. تنفر از چیزی که به زور و اجبار به خورد مردم میدهند. بر همه عیان است که تلویزیون میلی ایران، مردمی نیست و برنامههایش جهتدار و تکبعدی هستند. کاری به سیاستبازی تلویزیون و طرفداریاش از اصولگرایان افراطی احمدیصفت ندارم، صرفا منظورم مبحث دینی و قرآنی تلویزیون است. دین آنچیزی نیست که تلویزیون تبلیغ آن را میکند، دین را اگر امری شخصی بپنداریم (که جمهوری اسلامی مخالف آن است و دین را امری اجتماعی میخواند) پس تلویزیون هیچ جایگاهی در ترویج و نشر آن نزد مردم دینزده شدهاند، به هرجایی دست میزنیم، حضور قرص و محکم دین را لمس میکنیم. همین امر باعث شده «دینستیزی» در سطح وسیعی در بطن جامعه به اجرا درآید و تا وقتی که جمهوری اسلامی همین شیوه را ادامه دهد، روز به روز ملت از آنچیزی که خود ایشان آن را «تقرب الهی و رسیدن به کمال و ...» میخواند، دور میشوند.

امروز در حال گشت و گذار در بحر برین توییتر بودم که خبر آمد باراک اوباما برنده جایزه صلح نوبل 2009 شده است. خبر جالبی بود و در عین حال بسیار تعجبآور. باراک حسین اوباما را باید مرد شگفتیها نامید؛ کسی که هنوز یک سال تمام نیست که بر کرسی ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا تکیه زده است و حالا شاهد آنیم که جایزهای چه بسا بسیار مهمتر از حکم ریاست جمهوری؛ یعنی جایزهی صلح نوبل را از آن خود کرده است. در توضیح کوتاه آکادمی نوبل اینطور آمده است که در راستای «تلاشهای وی برای تقویت دیپلماسی بینالمللی» این جایزه به او اهدا خواهد شد. اوباما دارد یک شبه ره صدساله را میپیماید، کسی که سختترین مراحل را پشت سر گذاشته و هنوز در حال صعود و دست یابی به ارزشهای والاتری است.
این خبر به مذاق بسیاری در ایران خوش نیامد. از آن جمله میگفتند «جایزهی نوبل دیگر ارزش سابق را ندارد»، «نوبل بی ارزش شد»، «اوباما لیاقت نوبل را نداشت» و ... بیشتر این اظهار نظرها به این خاطر است که اوباما در پی شکستن تابوی مذاکره با ایران است و میخواهد در آینده هرچه نزدیکتر، باب مذاکره را با ایران باز کند. ما باییم منطقی فکر کنیم، اولاً باراک اوباما مسئول ترویج دموکراسی در ایران نیست و او کسی نیست که بتواند در ایران آزادی را برقرار کند. اوباما بارها ذکر کرده است که از معترضان و یا همان افرادی که در خیابانها در دفاع از حق و حقانیت کشته میشوند و به زندان میافتند، حمایت میکند اما در کار سیستماتیک حکومت جمهوری اسلامی ایران، دخالتی ندارد و نمیتواند داشته باشد. مهمترین دغدغه اوباما برای برقراری رابطه با ایران مسئله هستهای است و ترس از اینکه ایرانی هستهای در آینده برای دنیا خطرساز شود. نباید بر اوباما خرده بگیریم که چرا قصد برقراری رابطه با ایران را دارد؛ چه او نگران بسیار مسائل مهمتری است و آینده ی پر خطر ایرانی هستهای را در نظر دارد. مردم ایران فقط خود میتوانند آزادی را در کشور بیابند و نباید منتظر شوند تا کسی آزادی را به آنان هدیه کند. قطعاً با خیزش جنبش سبز و تقلای آن در راه آزادی، تمام کشورها از این حرکت حمایت خواهند کرد و شخص اوباما هم مستثنی از این قاعده نیست.
اوباما در این دورهی کوتاهی که بر منصب ریاست جمهوری بوده، به نسبت شخصیت تاثیری گذاری شناخته شده است. به سخنرانیهای او در جای جای جهان که ایراد میکند، گوش دهید. از جمله به سخنرانیای که در قاهره، پایتخت مصر انجام داد و در آن دفاعی جانانه از دنیای اسلام و ارزشها و عقاید و سلایق آن کرد. یا سخنرانیهایی که در دفاع از حق فلسطین و لزوم برقراری صلح مابین اسرائیل و فلسطین داشته است. بستن زندان ابوغریب، خارج کردن نظامیان آمریکا از عراق و .... من بالشخصه کاری ندارم که آیا اوباما مستحق دریافت این جایزه بود یا نه و آیا فرد دیگری بود که استحقاقش در گرفتن این جایزه بیشتر از اوباما بوده باشد یا نه. اما این را عرض میکنم که اگر اوباما امسال این جایزه را نمیگرفت، قطعا در سالیان آتی آن را ازآن خود میکرد. بوش را که یادتان نرفته که تا چه حد آشوب و بلوا در جهان راه انداخته بود. اما از وقتی اوباما سر کار آمده است، همه کشورهای متخاصم با آمریکا، روی خوش به او نشان دادهاند و او را امیدی برای صلح و برقراری روابط صمیمانه دانستهاند. از طرفی دیگر که بنگریم، همین اهدای جایزه صلح به اوباما دست او را بازتر خواهد کرد در راه انجام دادن بسیار کارهای بزرگتر که از جمله آن میتوان به پایان بخشیدن به جنگ طولانیمدت مابین اسرائیل و فلسطین اشاره کرد.
نکته آخر اینکه اوباما از آزادیخواهان در سرتاسر دنیا دفاع و حمایت خواهد کرد، اما در کار کشوری دخالت نخواهد کرد.

بسیار اوقات پیش آمده که «آناً» تصمیم گرفتهام. وبلاگی را حذف کردهام، قراری را بر هم زدهام، یک دوستیای را پایان بخشیدهام و ... هیچوقت هم از کردهی خودم پشیمان نبودهام. بسیار بوده که مدتی را چه در محیط مجازی چه در دنیای واقعی با کسی دوست بودهام اما به همان شیوهای که ذکر کردم او را از صفحهی زندگیام خط زدهام. سبب این نبوده که آن فرد بخصوص منفعت و سودی برای من نداشته؛ چه وجود دوست خود نعمتی است و مرهم دردی. اغلب این به نظرم رسیده که دوست داشتهام نزد آن کس تنها خاطرهای از من باقی بماند، من را تجربهای بدانند در زندگی که آمدم و رفتم. من را حادثهای بخوانند که ممکن است در زندگی هر کسی بطریقی اتفاق افتاده باشد. شیرینی یا تلخی آن را به تار و پود خاطره پیوند زنند و فراموش کنند.
مولانا میفرماید:
خُنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش - بنماند هیچش الا هوس قماری دیگر
تمام آن کسانی که خود را در این دایره سرگشتگی من دیدند، بر من ببخشایند و آن را به حساب کنجکاوی من در جهت سنجیدن عیار خود در موقعیتهای گوناگون بدانند؛ شاید به این خاطر باشد که خواستهام خودم را بسنجم که آیا میتوانم در یک لحظه آن سدی را که با دستان خود درست کردهام ویران شده ببینم (یا ویران کنم) و دوباره از نو شروع به ساخت سدی دیگر کنم؟

آینه چو بنمود نقش تو راست خود شکن، آینه شکستن خطاست
تاملات نصف شبانه - دوشنبه 02.51 صبح
دراز کش مشغول کتابخوانی بودم که سر آخر نتوانستم مقدار صفحاتی را که معین کرده بودم تمام کنم، بخوانم. فکرم هزاران جا رفت و به هزاران دیوار تکیه زد. غمی غریب بر تن و جان آدم سنگینی میکند. غم نبودن در مکانی، غم نداشتن چیزی، غم نبودن کسی، غم نفهمیدن چیزی. از در و دیوار سکوت میبارد و این سکوت به قلب آدمی رخنه میکند و به دردش میآورد. این زندگی کی روی خوش به ما نشان خواهد داد، الله اعلم. فکر کردن بیش از حد خود به یک مشکل بزرگ برای من تبدیل شده است، فکر کردن به چیزهایی که میتوانی به آنها فکر نکنی و در عوض خوب بکاری تا بعدها بتوانی خوب برداشت کنی.